فضای معنوی دیروز خیلی خوب بود و باشکوه ولی کل روز خوب نموند همونطوری که هیچوقت با بودن بعضیا خوش نمیگذره و نخواهد گذشت .
بی دلیل نیست که میگم اگه خدا قطع صله ی رحمو حرام نمیکرد با همه ی اقوامم قطع رابطه میکردم و راحت میشستم و با آرامش فکری به زندگیم ادامه میدم .
تنهایی بهتر از بودن با خیلیاس از قبیل افرادی که همیشه زرنگ بازی برات درمیارن یه جوری که انگار هنره یا تو بلد نیستی یا افرادی که موقع نیاز سریع میان به سمتتو تا کارشون تموم میشه یا به اهدافشون نمی رسن حقیقت خودشونو نشون میدن ؛ افرادی که همه ی تقصیرارو آخر میندازن گردنت و خودشونو میکشن کنار ؛ افرادی که کارنامه ی اعمالشون زیر دستته و از تمام رازهاشون باخبری ولی جوری جلوت دروغ میگن یا انکار میکنن که دوست داری یه اکانت اینستا باز کنی و همه ی زندگیشونو بنویسی و آخر سرم تگشون کنی روش و پیجو به مامان باباشون نشون بدی .
از دست این اقوام منفور کلافه شدم ...
افتخار نیست ولی منم میتونم پست باشمو زرنگ ...
جوری تقصیرارو انداخت گردنم که یک ماه باهاش حرف نزدم و طوری دیروز و پریروز برام قیافه میگرفت که دوست داشتم عینکشو خورد کنمو خورده هاشم بریزم تو چشاش .
دوسالی بود که تاسوعا میرفتیم خونه ی مادربزرگ مامانم و شب اونجا میموندیم تا صبح با دسته ها حرکت کنیم و هر دوسالم برای من سال خوبی نبوود که خداروشکر امسال خوب تموم شد .
فردارو خدا به خیر کنه که مهمونشونیم و قراره که واقعا عینکشو خورد کنم تو چشاش تا درس عبرتی بشه برای آیندگان .
+تازه به شخصیت قشنگ دختردایی مامانم پی بردم .
+دوساله که با پسردایی مامانم حرف نزدم . نمیتونم تشخیص بدم که من دارم زیاده روی میکنم یا واقعا باید به این روال ادامه بدم .
+امروز بچه های فامیل پوست از سرمون کندن .
+دلم برای چت کردن با دوستام تنگ شده ولی بی شارژی منو به انزوا کشونده و دوست ندارم مزاحمشون بشم .
برچسب:
نویسنده: نگار توکلی