خرید بک لینک

یه هفته گذشته ولی بازم حرفاش میاد جلو چشم .

هفته ی پیش همه دختر عمه ها و پسر عمه ها با زن شوهرشون اومدن منم برنامه ی درسیمو سبک کردم بتونم ببینمشون .

رفتیم طبقه ی پایین و همه شادو شنگول که نمیدونم بحث چجوری به درس افتادو کبی گفت که بابابزرگشون از مریم مبینا راضی نیست چون نمیان پایین بش سر بزنن .

من : خو درس داریم مگرنه بدمون میاد بیایم پایین بتون سر بزنیم ( بماند که دروغی بیش نیست و متنفریم بریم پایین )

که یهو داماد عمم وسط جمع جلو همه دادددددددد زد شماها امسال هیج جا قبول نمیشید سال دیگه برید ازاد

همه :

من : وا چرا ؟

اون آدم احمق : مگه کسی میتونه با این رتبه دوباره درس بخونه خوب شه .

هزارتا دلیل آوردم یکیرو گوش نداد که بفهمه حق با منه و هزاربار این جملرو تکرار کرد .

پسر عمه کوچیکمم که هی میخواست اثبات کنه که شما درس خوندید و قبول نشدید امسالم همونه و هرچی میگفتم نخوندیم تو سرش نمی رفت .

دختر عمه بزرگم هم با شوهرش هم صدا بود و دختر عمه کوچیکمم که تو دنیای خودش بودو اونم چرت و پرت میگفت . فقط پسر عمه ی بزرگم طرفمون بود .

حتی فک نکرد داماد جان شاید اینا اصلا درس نخونده باشن یا هزارتا دلیل دیگه و هزارتا مشکل که واقعا بود ...

یه ذره با خودش نگفت شاید نا امید شن شاید بترسن .

دوست داشتم گریه کنم اون وسط هم به خاطر حرافیاش هم خنده ی بلند همه که بدطور به منو مبینا خندیدن .

اسم اینم به لیست افرادی که ازشون نا امید شدم اضافه شد . به خاطر بی عقلی و بی شعوری و ...

امسال که رتبمو کوبوندم تو دهنت حالت جا میاد .

بعد میگن چرا با فکوفامیل نمی چرخی زیاد . آدم تا فامیلای منو داره دشمن میخواد چیکار !

برچسب: نویسنده: نگار توکلی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 6:29

صفحه بندی