ماجراهای منو کُبی تمومی نداره .

شروعش از قبل از به دنیا اومدن ما میشه و اوجشم مربوط میشه به دوره ای 7 ساله که ما طبقه بالای کُبی و شوهر گرانقدرش ساکن هستیم .
بابام طوری خونرو ساخت که ما بتونیم از بالا با پایین در ارتباط باشیم و راه ارتباطی هم چندتا پنجرس که بالای سقف آشپزخونه ی پایین باز میشه و البته کانال کولر طبقه ی پایین که قسمتیش توی کمد اتاق والدین است .
اما مشکل ...
بابام به خاطر پدر مادر پیرش کارو زندگیشو ول کرد و از یه شهر دیگه کارشو رها کرد و اومد بالاسر اونا .
بابام بهترین موقعیت های شغلی رو داشت چه اینجا چه کشورهای دیگه که به خاطر اونا زد زیرشون .
بابام موقعیت تحصیلی داشت کشور های دیگه که اونا نذاشتن بره .
ما یه زندگی آروم داشتیم شهر قبلیمون ولی به خاطر اونا اومدیم به این شهر خراب شده و ...
اما هیچوقت نبودیم تو شادی هاشون البته نه اینکه نخوایم نه ، اونا نمیخوان . همیشه تا مارو میبینه از درد و بدبختیاش میگه و تا دختر و نوه های دیگه که فقط موقع شادیش بودن حالش خوبه خوبه .
الان داره یه بند فحش میده و داد میزنه .
چرا ؟ چون مامانم نمیره براش آشپزی کنه و خونشو تمییز کنه ، به شوهر فلجش برسه ، مهمونداری براش بکنه و ...
7 سال کم نیست که این حرفارو بشنوی ... مامانم خیلی صبوره و خداروشکر بابامم طرف مامانم شده این یه ساله .
خدایا صبر :)
به همین دلیل که فعلا فعلنا خلاص بشو نیستیم میخوام در قسمت منو کُبی در موضوعات ماجراهامو بنویسم .

دوس دارم یکیرو بزنم الان
برچسب: داستان های منو,داستان های منو بابام,داستان های منو عشقم,داستان های منو همسرم,
نویسنده: نگار توکلی